|
|
گذری بر پرسش مهر 6و 7
چرا عدالت زیباست ؟
آسمان گریه کن همراه با من –همصدا با من – هم آواز با من و اشکهایت را هماهنگ با من بر کویرهای خشک و سوزان نا امیدی ریز .بگذار زخمهای کهنه سر باز کنند بگذار بغضهای فرو خورده آشکار شوند شاید در گوشه ای از این برکه متروک کسی بر مرگ آرزوها مرثیه ای بسراید .شاید از پس افقهای تاریک رابطه کسی هم به یاد مریم های پر پر غزلی بگوید . شاید پس از مدتها رد پای عابری خسته بر سینه جاده بی انتهای سکوت اثری از حیات باقی گذارد . گریه کن زیرا جز تو دیگری آشنای ناله هایم نیست ای روشنترین گواه . بر انا ن نیز گریه کن به حال آدمیان خالی از آدمیت ،بحال انسانیت در حال رسوب ،بحال پیرمرد تک افتاده در هیاهوی خسته بازار ،پیرزن تنها که جز شبهای سیهزاد فرتوت دیگری همصدای لحظه هایش نیست ،قطره اشک چکیده بر سجاده ساده نیاز و هر چه تنهاست در ازدحام. گریه کن امانه کمی هم گوش کن ،در خانه غمزده پسرک یتیم جز صدای چک چک باران غم از سقف خانه آهنگ دیگری بگوش نمی رسد ،باز هم نگاه کن ببین ،بگو چرا گلهای کاغذین بالای درب خانه دخترک روستاتی شکوفه ای برنمی گیرند ؟ اری اینجا شاید از این کوچه های نمناک و متروک فرشته زیبای عدالت هرگز گذر نکرده است یا شاید هم تنها و بی کس در خم کوچه های غریب راه آشیانه های پر از شادی را گم کرده است و نمیداند که اینجا دریا و آسمان و زمین و ستاره به حرمت عشق او نفس می کشند ،پروانه ها فقط خواب او را می بینند و کودکان پابرهنه فقط در پیشگاه عشق او با مدادهای خیالی زندگی را رنگ می زنند ، آری اینجا سبزه ها و چمن ها در حسرت دیدار او سوخته اند ،در اینجا از مرغان سبک سیر پر پرواز را دزدیده اند هنوز هم کبوتر ها را عقابها نشخوار می کنند و هنوز هم عدالت تنهاست . اینجا کلاسها هزگز تپشهای بیقرار قلب او را در فضای خود احساس نکرده اند و هرگز دستهای گرم و لطیف او را در دستهای خاک آلوده خود ندیده اند کودکان این کلاسها نیز فقط میدانند چرا بی عدالتی زشت است ؟ امروز به دستهای سیاه شده با ذغال اکبر همه بچه ها خندیدند و مینا مجبور شد تمام درسها را بر تخته سیاه دلش بنویسد .از چشمهای حساس و سرخ شده مریم دائم آب جاری است و دل ماتمزده علی را هیچ ندائی شاد نمی کند .لنگه چکمه پاره شده حسن در میان گلها جا مانده و تازه پاهای محمد هم از سردی نای راه رفتن ندارد ، و باز هم کلاس است با یک لنگه در که با صدای جیر جیرش در باد ناله می کند و دائم حواس بچه ها را پرت می کند . آری اینجا کلاسی است که کودکانش فقط میدانند چرا بی عدالتی زشت است ؟چرا از چشمان مریم دائم آب می ریزد ؟چرا حسن فقط یک لنگه چکمه دارد ؟چرا پدر علی مرده ؟و هزاران چرای غمبار دیگر . و نگاههای معصوم و مضطرب بچه ها به سقف لرزان کلاسی است که هر آن امکان ریزش آن وجود دارد و چشمان منتظر آنها براهی که گاه هرگز معلمی را به آنجا نمی رساند . آری سخن از عدالت گفتن در این کلاس چه سخت است و دشوار اگر غبار از دیدگان برگرفته و ببینیم ،......پس باید تا انتهای جاده های روشنی مسافران غریب را همراهی کرد باید راهی پیدا کنیم به چاهی گمنام در گوشه ویرانه ای و آنگاه تمامی بغض های فرو خورده در دلهای کوچکمان را زار بزنیم و آنگاه با دلهای تهی شده از بغض سبد سبد شکوفه های عدالت را تقدیم آنها کنیم و در گستره سبز مهربانیها و آبی دریای محبت بگوئیم چرا عدالت زیباست ؟
نمی دونم چرا به سرم زد وبلاگم رو از این حال و هوای علمی یه کم خارج کنم شاید هم به عشق نوشتن ازتولد حضرت علی و فاطمه زهراست به هر حال متن بالا رو برای پرسش مهر ۶ نوشتم و در مرحله کشوری شایسته تقدیر شناخته شد امیدوارم مورد توجه دوستان قرار بگیره.
پرسش مهر ۷ موانع مهرورزی در کشور کدامند ؟
کلبه ام امشب تارک و سرد است ،سوت و کور ،جغد شومی در گوشه ای از اتاق تاریکم لانه کرده و با آواز فغانگر خود بر دل ریش شب خنجر می زند ،دیگر هیچ احساسی مرا به آنسوی پنجره پیوند نمی زند – دست نوازشگر نسیم دیگر با گونه اطلسی های باغچه ام مهربان نیست و در ختان باغچه نیز دیگر با نجوای خوش پرندگان بخواب نمی روند می خواهم فریاد بزنم اما بغضی سنگین راه فریاد را بر گلو بسته است چرا امشب همه چیز رنگ غم دارد ؟تجسمی از نامیدی و رخساره ای از درد ؟شاید علتش کوچ پرستوی گوشه سقف خانه ام باشد که گوئی با رفتنش تمامی غمهای عالم را جایگزین خود ساخته ،.... اما نه ....به یقین هجرت خورشید مهر و محبت از فراز آسمان زندگی مرا اینگونه مات و مبهوت در میان هاله ای از سکوت و غم رها کرده و من باز هم در خلوت سکوت خود در وسعت چشمان خمار نرگس گم میشوم و به تو می اندیشم ای مهر ... و به لحظه هائی که به خاطر تو رنگ وجود می یابند و به قلبهای کوچکی که در کلاس گمشده در پس کوچه های بی مهری در جستجوی رد پائی از حضور در اثبات هویت مسلوب خود می تپند و می اندیشم آیا هرگز گذری بر این دلهای آبی داشته ای ؟آیا در دور دست خیالت هرگز به این پرنده های کوچک فکر کرده ای ؟آیا هرگز در پی عبور از خم بی کسی هایشان لحظه ای دلت لرزیده است ؟و در آن هنگام که به خاطر تو شادمانه ستاره ها را صدا می زنند و یاسها و لاله ها را دسته می کنند آیا تپش های بی قرار قلبهایشان را احساس کرده ای ؟آری از زمانی که گرمای وجودت را از آنها دریغ کرده ای در مبسوط تیره آسمانشان نشانی از تو نیافته اند این را امروز از پس پائیزی ترین ویرانی دلهایشان دریافتم آنگاه که از لطافت و زیبائی باران سرودم و نمی دانستم که آنها سوز دل را با زلال اشک بدرقه راه باران می کنند .و خواندم بچه ها تکرار کنید باز باران با ترانه با گوهر های فراوان می خورد بر بام خانه و علی تکرار کرد باز باران با تمام بی کسی های شبانه می چکد از سقف خانه.و قطره ای اشک که گلبرگهای لطیف گونه اش را شستشو می دهد و به پائین می غلطد .دوباره می خوانم یاد دارم روز باران گردش یک روز دیرین خوب و شیرین و زهرا می گوید یاد دارم ناله های مادرم را زیر باران .کودکی ده ساله بودم می دویدم زیر باران همچو آهو . و محمد گفت کودکی ده ساله بودم میدویدم زیر باران از برای لقمه ای نان . و من اما شرمسار و خجل دم فرو می بندم براستی این گلبرگهای لطیف را دست ویرانگر کدامین پائیز اینچنین پژمرده کرده ؟چرا هرگز درخشش لاجوردی چشمانی مهربان آنها را به نگاهی چر محبت دعوت نکرده است ؟و گرمی عاطفه هیچ دست مهربانی دستهای نحیفشان را در خود نفشرده است ؟از باران فقط رنگ غم دیده اند همراه با سوز درون .شب های بارانیشان نیز در اندیشه جاده ای که امکان حضور معلم را در گل و لای خود می بلعد .کتاب زندگیشان به جای محبت ،همدلی و مهربانی پر است از واژهای بی کسی ،محرومیت ، نا مهربانی ،غرور حسد و کینه .............. اینجا خلوص و صفا و سادگی این مردمان پرتلاش و صمیمی به سرعت در میان جماعت طماع شهر ها ذوب گردیده و برای کودکان کلاس من نیز جز آتشی از حسرت باقی نگزارده است و آرزوهای دور و دراز آنها را نیز دست غارتگر طوفان بی مهری به تاراج برده است .اما ناگهان با وزش اولین نسیم صبحگاهی که چهره تکیده ام را می نوازد به خود می آیم و به یکباره پر می شوم از شوق رهائی از شوق پرواز و می بینم که گرچه کودکان کلاسم رنگ مهر و محبت ندیده اند اما دلهائی دارند زلالتر از باران ،هنگامی که دست به دعا بر میدارند دستهایشان پر از ستاره می شود پر از فرشته و آنگاه که چشمان پر امیدشان را به آسمان می دوزند یک دنیا یکرنگی و صفا را به فرشتگان هدیه می کنند . در این کلاس خالی از رنگ و امکانات فضای کلاس را پر می کنند از عطر گلهای یکرنگی از عطر یاس ........نه دیگر فصل گریستن بر خاکستر ققنوسهای سوخته نیست حالا دیگر هر چه هست امید است و تلاش و می گویند ما مثل همیشه به انسان و انسانیت و میهنمان عشق می ورزیم و آنقدر مثل باران بر کویر های سوخته بی مهری می باریم تا بر آنها گلهای محبت برویانیم ما انسانیت را دوباره شیفته مهر می کنیم . ما مهر می ورزیم به همه کسانی که از کنار ما گذشتند و لحظاتمان را بدست عبور تلخ بی مهریها سپردند ما با دستهائی که پر از عطر گلهای اقاقی است دستهایشان را می فشاریم در آنوقت دیگر در بستان پر از یاس محبت هیچ دست بی احساسی شاخه های عشق را نمی شکند و هیچ قانونی صداقت و همدلی را در کنار جوانه های گل مریم به بند نمی کشد .آری آنروز خواهد آمد روزی که دقیقه ها و ثانیه ها نیز در تب انتظارش بی قرارند و در آن روز کودکان امروز کلاس من نیز در جای جای این میهن عزیز گلهای امید می کارند و به فرزندان فردا رسم مهرورزی می اموزند و در آنروز مادر هیچ کودک بی پناهی در گوشه روستا از بیماری نمی میرد و باران به جای چک چک غم از سقف خانه یکدنیا صفا و سیزینگی را به ارمغان می آورد و امثال محمد ها هم زیر باران فقط با شادی و آواز می دوند و دغدغه نان ندارند و نگاههای مضطرب بچه ها دیگر در ابتدای جاده های غریب چشم براه معلم خشک نمی شود . روزی که بر پهنه چمنزارهای خشک و بی آب علفها دوباره جانی تازه می گیرند و رویشی دوباره آغاز می کنند و خورشید دوباره به کلبه ام باز می گردد و من نیز همرا ه با آن طلوعی تازه می یابم.
نوشته شده توسط ناهید طالبی | لینک ثابت | موضوع: |
|
|